چشمها را باید شست...
سهراب گفتی: چشمها را باید شست... شستم ولی.............!
گفتی: جور دیگر باید دید............ دیدم ولی............!
گفتی زیر باران باید رفت.... رفتم ولی.....!
او نه چشمهای خیس و شسته ام را...
نه نگاه دیگرم را... هیچ کدام را ندید!!!!!
فقط زیر باران با طعنه ای خندید و گفت:
دیوانه ی باران ندیده
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم مهر ۱۳۹۱ ساعت 22:16 توسط Samane
|
از عـُـمــق حـــس زنـــانگـــــی اـــَم