چشمها را باید شست...

سهراب گفتی: چشمها را باید شست... شستم ولی.............!

گفتی: جور دیگر باید دید............ دیدم ولی............!

گفتی زیر باران باید رفت.... رفتم ولی.....!

او نه چشمهای خیس و شسته ام را...

نه نگاه دیگرم را... هیچ کدام را ندید!!!!!

فقط زیر باران با طعنه ای خندید و گفت:

دیوانه ی باران ندیده

دلتنگی...

دلم برايت تنگ مي شود

گرچه اينجا نيستي

هرجا مي روم


يا هرکار مي کنم

صورت تو را در خيال مي بينم و دلم برايت تنگ مي شود

دلم براي همه چيز گفتن با تو تنگ مي شود

دلم براي چشمانمان تنگ مي شود که پنهاني به هم دل مي دادند

دلم براي هيجاني که با هم داشتیم تنگ مي شود

دلم براي همه چيزهايي که با هم سهيم بوديم تنگ مي شود

دلتنگي براي تو را دوست ندارم

احساس سرد و تنهاييست

کاش مي توانستم با تو باشم

ولي افسوس..