باران....

دارد تمام دنيايم را ميگيرد
حس يک ريشه را دارم که آب ريشه هايش خشکانده
حس يک خاک لب تشنه که غرقش کردند
حس گلدانى که جاى آبش خاليست
حس دستى که يادش رفت آب بريزد
حس تنى که خاطرش خشک شده
حس کامى که به لبهايم چسبيده
حس يادى که کمى آب هوس کرده
حس مرگى که در دوقدميه آب اتفاق افتاد!

....
حس میکنم باید...
تمام حسم را يک کاسه آب کنم
پشت سر باران بريزم
يادش باشد
که برگردد!!