چشمها را باید شست...
سهراب گفتی: چشمها را باید شست... شستم ولی.............!
گفتی: جور دیگر باید دید............ دیدم ولی............!
گفتی زیر باران باید رفت.... رفتم ولی.....!
او نه چشمهای خیس و شسته ام را...
نه نگاه دیگرم را... هیچ کدام را ندید!!!!!
فقط زیر باران با طعنه ای خندید و گفت:
دلتنگی...
يا هرکار مي کنم
صورت تو را در خيال مي بينم و دلم برايت تنگ مي شود
دلم براي همه چيز گفتن با تو تنگ مي شود
دلم براي چشمانمان تنگ مي شود که پنهاني به هم دل مي دادند
دلم براي هيجاني که با هم داشتیم تنگ مي شود
دلم براي همه چيزهايي که با هم سهيم بوديم تنگ مي شود
دلتنگي براي تو را دوست ندارم
احساس سرد و تنهاييست
کاش مي توانستم با تو باشم
ولي افسوس..
ای کاش...
آری تنها بودم
نمی خواستمت
به زور آمدی به خلوتم
مرا عاشق کردی
جانی دوباره بخشیدی
و حالا..................
چه کردی چه سودی داشتی
مرا زخم تنهاییم دادی مرا کشتی مرا سوزاندی و .....
پر از زخم است دلم دلی که جز شادی ندیده بود و فقط تنها بود همین
نمک بر زخم تنهاییم زدی و رفتی
می سوزد نه زخم هایم نه
دلم میسوزد که تورا دوست داشتم و تنها با تو بودم ای کاش.............
بی تو...
مانده ام سر در گریبان
بی تو در شب های غمگین
بی تو باشد همدم من
یاد پیمان های دیرین
آن گل سرخی که دادی
در سکوت خانه پژمرد
آتش عشق و محبت
در خزان سینه افسرد
کنون نشسته در نگاهم
تصویر پر غرور چشمت
یک دم نمی رود از یادم
چشمه های پر نور چشمت
آن گل سرخی که دادی
در سکوت خانه پژمرد
حرف دل...
نعره های بی امونم گوش آسمونو کر کرد
مگه فریادمو نشنید که داره دیر میشه برگرد
آی به گوشش برسونید کسی جز من نمیتونه
کوله بار غصه هاشو روی دوشش بکشونه
این همه پیغوم و پسغوم میفرستم که بدونه
داره دلواپسی دنیامو به آتیش میکشونه
من که جاشو پر نکردم شاید اصلا نمیدونه
آی به گوشش برسونید یکی اینجا نگرونه
نمیتونم بی تفاوت رو گذشته پا بذارم
اون که پاره ی تنم بود چه جوری تنها بذارم . . .
از عـُـمــق حـــس زنـــانگـــــی اـــَم