باران

باران....

دارد تمام دنيايم را ميگيرد
حس يک ريشه را دارم که آب ريشه هايش خشکانده
حس يک خاک لب تشنه که غرقش کردند
حس گلدانى که جاى آبش خاليست
حس دستى که يادش رفت آب بريزد
حس تنى که خاطرش خشک شده
حس کامى که به لبهايم چسبيده
حس يادى که کمى آب هوس کرده
حس مرگى که در دوقدميه آب اتفاق افتاد!

....
حس میکنم باید...
تمام حسم را يک کاسه آب کنم
پشت سر باران بريزم
يادش باشد
که برگردد!!

چشمها را باید شست...

سهراب گفتی: چشمها را باید شست... شستم ولی.............!

گفتی: جور دیگر باید دید............ دیدم ولی............!

گفتی زیر باران باید رفت.... رفتم ولی.....!

او نه چشمهای خیس و شسته ام را...

نه نگاه دیگرم را... هیچ کدام را ندید!!!!!

فقط زیر باران با طعنه ای خندید و گفت:

دیوانه ی باران ندیده

دلتنگی...

دلم برايت تنگ مي شود

گرچه اينجا نيستي

هرجا مي روم


يا هرکار مي کنم

صورت تو را در خيال مي بينم و دلم برايت تنگ مي شود

دلم براي همه چيز گفتن با تو تنگ مي شود

دلم براي چشمانمان تنگ مي شود که پنهاني به هم دل مي دادند

دلم براي هيجاني که با هم داشتیم تنگ مي شود

دلم براي همه چيزهايي که با هم سهيم بوديم تنگ مي شود

دلتنگي براي تو را دوست ندارم

احساس سرد و تنهاييست

کاش مي توانستم با تو باشم

ولي افسوس..

پاییز

دلم پاییز می خواهد ..
تا انتهای راه خلوتی بروم ..........
برگ ها را رسوا کنم زیر قدم هایم و ...
تمام رویاهای باران را ........
با یک بوسه از نسیم سوزناک دم غروب به باد دهم

ای کاش...

آری تنها بودم

 

نمی خواستمت

 

به زور آمدی به خلوتم

 

مرا عاشق کردی

 

جانی دوباره بخشیدی

 

و حالا..................

 

چه کردی چه سودی داشتی

 

مرا زخم تنهاییم دادی مرا کشتی مرا سوزاندی و .....

 

پر از زخم است دلم دلی که جز شادی ندیده بود و فقط تنها بود همین

 

نمک بر زخم تنهاییم زدی و رفتی

 

می سوزد نه زخم هایم نه

 

دلم میسوزد که تورا دوست داشتم و تنها با تو بودم ای کاش.............

بی تو...

مانده ام سر در گریبان

 

بی تو در شب های غمگین

 

بی تو باشد همدم من

 

یاد پیمان های دیرین

 

آن گل سرخی که دادی

 

در سکوت خانه پژمرد

 

آتش عشق و محبت

 

در خزان سینه افسرد

 

کنون نشسته در نگاهم

 

تصویر پر غرور چشمت

 

یک دم نمی رود از یادم

 

چشمه های پر نور چشمت

 

آن گل سرخی که دادی

 

در سکوت خانه پژمرد

حرف دل...

نعره های بی امونم گوش آسمونو کر کرد

مگه فریادمو نشنید که داره دیر میشه برگرد

 

آی به گوشش برسونید کسی جز من نمیتونه

کوله بار غصه هاشو روی دوشش بکشونه

 

این همه پیغوم و پسغوم میفرستم که بدونه

داره دلواپسی دنیامو به آتیش میکشونه

 

من که جاشو پر نکردم شاید اصلا نمیدونه

آی به گوشش برسونید یکی اینجا نگرونه

 

نمیتونم بی تفاوت رو گذشته پا بذارم

اون که پاره ی تنم بود چه جوری تنها بذارم . . .

باران...

باران ...
آسمان  بارانی  است
همگی  می گذرند
چتر دارند  به دست

تا  نبارد  باران
بر سر  و   صورتشان

اما ...

من تنها و رها
زیر این سقف سیاه
گام  بر می دارم
بی چتر ...
و به تو , می اند یشم ...