سکوت...
از لحظه اي كه رفتي
بد جوري ضربه خوردم
دلم ميخواست نبودم
دلم ميخواست ميمردم
پنجره ها رو بستم
پرده ها رو كشيدم
چند وقته خورشيد و من تو آسمون نديدم
تو تاريكي ميشينم
پلكام روي هم ميره
با گريه آروم ميشم
با گريه خوابم ميره
وقتي تو خونه نيستي
من زندگيم همينه
دلم خوشه به روزي
چشام تورو ببينه
چشام تورو ببينه
دنيا برام يك رنگه
مثل شبه سياهه
شباي من هميشه
بي تو بدون ماهه
اونقدر با شب ميمونم
تا درو وا كني تو
اونقدر سكوت ميكنم
منو صدا كني تو
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۱ ساعت 17:16 توسط Samane
|
از عـُـمــق حـــس زنـــانگـــــی اـــَم